
چهارمین 1
1 هستم ، خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به یکی از پر استرس ترین دوران زندگیمه ، ۸ سال قبل بود . من ۲۷ سالم بود و عسل و غزل تازه وارد ۷ سالگی شده بودن . تقریبا ۴ سال از مرگ همسرم میگذشت، تا اون موقع مادرم تو نگهداری از بچه ها کمکم میکرد اما ۵ ماهی میشد که مادرمم فوت کرده بود و دست تنها شده بودم ، خیلی تو فشار بودم کارم یه طرف رسیدگی به خونه و بچه ها یه طرف ، واقعا الان که یادش میافتم خیلی روزای سختی بود ،هر چند آخر شب که دخترامو میدیدم راحت و آروم خوابیدن همه ی اون فشار و خستگی از تنم در میرفت، اما واقعا تشکیل خانواده تو سنین پایینو پیشنهاد نمیدم چه برای خانما چه آقایون بگذریم ، دقیق یادمه روز چهارشنبه بود
عسل و غزل کلاس اولی بودن شیفت عصر بودن که از طرف مدرسه زنگ زدن گفتن غزل حالش خوب نیست . با کلی استرس خودمو رسوندم مدرسه، بچم تب داشت آبریزش بینی و تک سرفه های خشک میزد ، روز قبلشم یه کم آبریزش بینی داشت اما فکر میکردم حساسیت باشه ولی انگار سرما خورده بود، وسایلشو گرفتم با عسل و غزل رفتیم مطب ، دکترش معاینه اش کرد غزل کلا از دکتر و آمپول و این حرفا وحشت داره بر عکس عسل که صداش در نمیاد ، دکتر هم به خاطر عفونت زیاد براش سه تا آمپول نوشت و دارو داد ، تشکر کردم بچه ها رو گذاشتم تو ماشین رفتیم دارو ها رو گرفتم برگشتیم مطب که غزل آمپولاشو بزنه ، غزل هم افتاده بود به گریه هی التماس میکرد من خوبم من آمپول نمیزنم ، کلافه شده بودم عسل یه طرف هی میگفت گشنمه بریم خونه من خستم ، غزل هم از یه طرف فقط گریه میکرد ، با کلی قربون صدقه رفتن غزلو بردم اتاق تزریقات دادمش دست پرستار که آمپولاشو بزنه ، خودمم یه کلوچه باز کردم دادم دست عسل که بخوره . دیدم ده دقیقه گذشت صدایی از غزل نمیاد. رفتم در زدم پرستار اومد بیرون بهش گفتم کار دخترم تموم نشد ؟ پرستار گفت دختر شما که آمپولاشو نزد رفت بیرون گفت میره دسشویی بر میگرده . یه نگاه به اطراف کردم غزل نبود ، رفتم سرویس بهداشتی در زدم اونجا هم کسی نبود . اگه بگم احساس کردم برای یه لحظه خون تو رگام یخ بست و قلبم انگار نمیزد دروغ نگفتم . فقط عسلو بغل کردم از مطب دویدم بیرون خدا خدا میکردم پیش ماشین باشه اما نبود . این طرف و اونطرف نگاه کردم اثری ازش نبود . مطب جلوی یه خیابون شلوغ و پر ترافیک بود همش با خودم میگفتم اگه ماشین بهش بزنه چیکار کنم ، عسل بغلم بود هی میدویدم و از هر کسی میرسیدم عسلو نشون میدادم میگفتم یه دختر شبیه عسل ندیدن ، تقریبا یک ساعتی گذشت هوا کاملا تاریک شده بود دیگه نمیدونستم باید چکار کنم ،برگشتم پیش ماشین میخواستم به پلیس خبر بدم که یهو عسل گفت بابا غزل اونجاست . به جایی که عسل با دست اشاره میکرد نگاه کردم ،پشت سطل زباله کنار دیوار قایم شده بوده . با سرعت دویدم سمتش به محض اینکه دیدمش مطمئن شدم خودشه عسلو از بغلم گذاشتم زمین رفتم جلو دستشو گرفتم بلندش کردم . با ترس زل زده بود بهم . انقدر عصبانی بودم که اهمیت ندادم مریضه بازوشو گرفتم نیمرخ خودم وایسوندمش با دست چهار پنج بار محکم زدم به پشتش .
گریش گرفت ، چرخوندمش سمت خودم داد زدم کجا بودی غزل ؟ داشتم دیوونه میشدم از ترس ، کجا رفتی ؟ به چه حقی از مطب بی اجازه اومدی بیرون ؟ اگه ماشین بهت میزد چه خاکی به سرم میریختم .غزل اما دستش جلوی چشماش بود فقط گریه میکرد ، عسل هم اونطرف ترسیده بود گریش گرفته بود . یه چند دقیقه ای فقط سرش داد زدم دعواش کردم بعد عسلو بغل کردم دست غزلو محکم گرفتم بردمش سمت مطب، بهش گفتم الان میریم آمپولاتو میزنی یه صدای اضافه ازت بشنوم یه کتک حسابی ازم میخوری . هیچی نگفت فقط بیصدا گریه میکرد . بردمش دم تزریقات از پرستار خواستم منم باشم که مبادا دوباره 1 کنه ، از شانسم کسی هم نبود.
رفتیم تو تزریقات ، تا پرستار داشت آمپولاشو حاضر میکرد منم غزلو خوابوندم روی تخت و لباسشو آماده کردم .غزل فقط یه بار گفت بابا میترسم . یه نگاه بد بهش کردم اونم از ترسش ساکت شد. عسل هم گوشه ی شلوارمو گرفته بود وایساده بود کنارم.
پرستار اومد وقتی داشت آمپولاشو میزد تازه متوجه شدم که غزلو محکم زدم. غزل طفلی با هر آمپولی که پرستار می زد یه تکون کوچولو میخورد اما از ترسش صداش در نمیاومد. تموم که شد تشکر کردم این بار غزلو بغل کردم و دست عسلو گرفتم بردمشون تو ماشین . تمام راه نگام از آینه به غزل بود اشکاش میریخت و بی حال بود ، تو دلم هی به خودم بد و بیراه میگفتم که اینطوری از کوره در رفتم . رسیدیم خونه لباساشونو عوض کردم شام خوردیم البته غزل فقط دو سه لقمه تونست بخوره اصلا هم حرف نمیزد قهر کرده بود . بعد از شام عسل خسته بود سریع خوابید غزل هم رفت تو تختش ، یه کم بعد رفتم پیشش دوست نداشتم دلخور بخوابه ، داروهاشو دادم دست گذاشتم رو پیشونیش هنوز تب داشت روی پیشونیش پارچه خیس میزاشتم که حرارتش پایین بیاد خدا رو شکر نیم ساعت بعدش خیلی بهتر شد . همونجور که موهاشو ناز میکردم بهش گفتم با بابا قهری غزلم ؟ غزل با لبای آویزون و بغض فقط نگام میکرد بهش گفتم خب کار خوبی نکردی فرار کردی میدونی من چقدر نگرانت شدم ؟ میترسیدم بلایی سرت اومده باشه ، من که دوست نداشتم بزنمت مگه من چند تا غزل دارم . مگه غزل نمیدونه بابا چقدر دوسش داره ؟ من که دلم نمیخواست سرت داد بزنم .
اینو که گفتم لبخند زد دستای کوچولوشو دور گردنم حلقه کرد صورتمو بوسید گفت ببخشید بابایی . منم دستامو دورش حلقه کردم بوسیدمش گفتم اشکالی نداره نفسم دیگه تموم شد اما دیگه حق نداری فرار کنی نگرانم کنی باشه ؟ غزل یه چشم کوچولو گفت خوابوندمش ، منم تا صبح چند باری بهش سر زدم تبشو چک میکردم که مبادا تشنج کنه، فرداشم از کارم مرخصی گرفتم که بتونم مراقبش باشم البته بعدشم عسل واگیر شد ولی با اون مشکلی نداشتم آمپولاشو بی صدا زد و داروهاشم میخورد. ولی واقعا اون یک ساعتی که غزلو گم کردم برام یک سال گذشت . برای همین حال والدینی که بچه هاشونو گم میکننو درک می کنم . امیدوارم سر هیچ پدر و مادری نیاد
برچسب:
نویسنده: فاطمه محمودی